دخالت در نظام طبیعت!

چند شب پیش کشیک اورژانس بودم. خانم مسن شیکپوشی، بهمراه دختر و داماد بظاهر باکلاسش از در وارد شدند. داماد با سرآسیمگی به طرف ایستگاه پرستاری آمد و گفت: حاج خانم فشارش بالا رفته. پرستار فشار بیمار را گرفت و رو به من گفت: نوزده روی ده! به سمت تخت بیمار رفتم و از او پرسیدم: الان ناراحتیتون چیه؟ بدون اینکه نگاهم کند گفت: فشارم بالاست دیگه! گفتم: اینو که فشارسنج میگه، خودتون سردرد، تاری دید یا درد سینه یا ناراحتی دیگه ای ندارین؟ اینبار نه تنها نگاهم نکرد، بلکه جوابم را هم نداد! البته همراهان به جای ایشان گفتند: خب، مریضه دیگه! شما باید تشخیص بدین مشکلش چیه؟! در حالیکه خدا را بابت فرستادن چنین فرشتگانی که وظیفه ام را گوشزد کنند شکر میکردم، دستورات پزشکی لازم را به پرستار دادم. بیمار باید مدتی در اورژانس تحت نظر میماند، که در تمام این مدت خود و همراهانش چنان با من و همکارانم رفتار میکردند که انگار ما مسبب بالا رفتن فشارخون ایشان هستیم!

چند دقیقه بعد، خانواده ای دختر کوچکشان را آوردند. کودک روی تخت مجاور بیمار قبلی دراز کشید و من شروع به پرسیدن سوالات لازم کردم. دختر بچه که نامش سارا بود با ادب و دقت به هر سوال گوش میکرد و جواب میداد. روی هر سوال فکر میکرد. گویا بهترین پاسخ را در ذهنش تنظیم میکند. بعد از معاینات لازم، با صدای بلند، بطوریکه بیمار و همراهان تخت مجاور بشنوند، به مادر کودک گفتم: خانم! حتما برای دخترتون اسفند دود کنید. از خیلی از آدم بزرگها بهتر میدونه چه جوری حرف بزنه!

... تا چند سال قبل، بر این باور بودم که رشد و نمو، در دوره حیات موجودات عالی به موازات هم روی میدهند...

... غافل از اینکه بعضی از این موجودات عالی! نمو را از دوره حیات خود حذف کرده اند!

دکتر(...)

دکتر(...) را از سالها قبل میشناسم، از همان سالها که تنها پزشک عمومی کلینیک تخصصی بودم.

هر روز صبح، بیماران معدودی در سالن، منتظر آمدن پزشک خود بودند. دکتر(...) وارد سالن میشد و با رویی گشاده و لبی خندان، با بیماران خوش و بش میکرد و از علت مراجعه شان میپرسید. بعد هم میگفت: بیا جانم! دوای دردت پیش منه! و به همین راحتی، بیمار را تصاحب میکرد!

خوب یادم هست خانم میانسالی را که میگفت: تا همین چند وقت پیش فیبروم رحم داشتم. همه متخصصین زنان توصیه به عمل جراحی کرده بودند. خدا خیرش بده دکتر(...) را. گفت لازم نیست عمل کنی. خودم با دارو، درمانت میکنم. دو سال داروها را خوردم و خوشبختانه درمان شدم.

بیمار دیگری را با سینوزیت مزمن به متخصص گوش و حلق و بینی معرفی کرده بودم. یک روز صبح، دکتر(...) با برگه معرفی که من نوشته بودم، بهمراه همان بیمار وارد اتاق من شدند. با نگاهی عاقل اندر سفیه و با لحن کشداری گفت: شما باید این مریض رو به من معرفی میکردین. چهره برافروخته بیمار که گمان میکرد من با متخصص گوش و حلق و بینی همدست هستم و از او پورسانت میگیرم را هم خوب یادم هست.

چند ماه قبل، یک شب از بخش تماس گرفتند و گفتند: دختر 15 ساله ای که دو هفته است در بخش بستریست، دچار خونریزی شدید از دستگاه گوارش تحتانی شده است. بعد از معاینه بیمار، در بررسی آزمایشات، متوجه آزمایش روز بستری شدم که نشاندهنده پلاکت 15000، گلبول سفید 2500 و هموگلوبین8 بود. تلفنی دکتر(...) را در جریان وخامت حال بیمارش قرار دادم. با نهایت خونسردی گفت: اعزامش کنین بیمارستان انکولوژی!

... کاش آن خانم میدانست بدون خوردن داروها هم، با توجه به رسیدن به سن منوپوز، مشکلش برطرف میشد.

کاش بیمار سینوزیت مزمن، میدانست درمان بیماریش، فقط با جراحی امکان پذیر است.

کاش دکتر(...)، به محض مشاهده جواب آزمایشات اولیه، بیمار را به انکولوژیست معرفی میکرد.

کاش...

... انسانیت را به بهای ناچیزی نفروشیم.

خاطرات پراکنده(5)

در ازدحام شبانگاهی اورژانس، برای خانمی دارو نوشته ام ولی فراموش کرده ام مهرم را پای نسخه بزنم. پسر نوجوان بیمار از داروخانه برگشته و  با لحنی تمسخرآمیز و با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه است میگوید: از دکتریت کم میشد اگه مهرتو میزدی؟!!

خانم جوانی را با حدود پانزده همراه به اورژانس آورده اند. تمام نیرویش را برای بسته نگاه داشتن چشمهایش بکار برده و هیچ واکنشی نشان نمیدهد. پرستارمان از همراهان بیمار میخواهد که همگی از اتاق خارج شوند. چند لحظه بعد، بیمار که از دو فرسخی هم میتوان تشخیص داد که تمارض میکند، یکی از چشمانش را باز کرده و به مرد جوانی که بین همراهان است اشاره میکند و میگوید: فقط اون آقا بمونه!!

سپاس خدای را که هر از گاهی، برای تمدد اعصابمان از این کیس ها میفرستد...